انجمن علکی تفریحی تو بنویس

روزی انوشیروان از گرسنگی له له می زد و منتظر نهار بود.اشبزباشی خورشت خوش مزه ای را در سینی نهاد و

همین که خواست سینی را روی میز بگذارد،کمی اش روی سر مبارک ریخت.شاه در حالی که اش روی صورتش را

لیس می زد،گفت تا اشپز را پخ پخ کنند!

اشپزباشی به محض شنیدن فرمان انوشیروان،کاسه اش را برداشت و همه ان را روی سر شاه خالی کرد.شاه

که حسابی حالش جا امده بود با تعجب پرسید:مردک این چه کاری بود؟!

اشپز گفت:قربان دوست نداشتم شاه مرا بخاطر خطای کوچکی بکشد،بهتر دیدم خطای بزرگی انجام دهم تا شاه

دلیل قانع کننده ای برای دار زدن من داشته باشد و از کشتن من خجالت نکشد!

انوشیروان در حالی که باقی مانده اش را لیس می زد گفت:از جلوی چشمم دور شو!راستی از این اش ها بلدی

باز هم بپزی؟لبخند



تاريخ : ۱۳٩٠/٥/۱۳ | ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.