داستانی کوتاه ولی خنده دار

درویشی به دهی رسید.عده ای از بزرگان ده را دید که نشسته اند.پیش رفت و گفت چیزی
به من دهید وگرنه به خدا قسم با این ده همان کاری را می کنم که با ده قبلی کردم.انها ترسیدند و هر چه خواسته بود به او دادند.بعد از او پرسیدند:با ده قبلی چه کردی؟گفت:از انها چیزی خواستم ندادند امدم اینجا شما هم اگر چیزی به من نمی دادید به ده دیگری می رفتم.
/ 5 نظر / 23 بازدید
الیی

کلی خندیدم بازم بزار[قهقهه][گل]

ماشا

سلام دوست من. لینک شدی با افتخار. مرا با نام واتوره لینک نما.

sh

سلام داستان خیلی خنده داری بود ممنون که خبرم کردی

زهرا نیک آیین

سلام من بطور اتفاقی ب وبلاگ شما اومدم و مطلبتون رو خوندم خیلی خنده دار بود.ببخشین شما چ طوری این حاشیه هارو گذاشتین؟مثلا موضوعات وب وامکانات وب و نظر سنجی؟ اینم وبلاگ منه خوش حال میشم نظراتتون رو ببینم.Zahranikaen0000.blogfa.Com