یک داستان طنز

مامان بابام دعواشون شده بود ۳ روز بود قهر بودن…

بابام قبل از اینکه بیاد خونه زنگ زد بهم گفت بیا پارک سر خیابون کارت دارم!!!!

رفتم گفتم جانم؟

برگشته میگه ببین عزیزم ۳ شب هست که شام درست حسابی نخوردیم داریم هر

شب نون و ماست میخوریم ، ۳ شبه رو کاناپه دارم میخوابم کمرم تا نمیشه پدرم در اومده!!!

گفتم خوب چیکار کنم؟ دعوا نکنین خوب …

برگشته میگه ببین عزیزم باید یه فداکاری این وسط اتفاق بیوفته!!!

گفتم بابا حرفات بـــــــــــــــو داره یعنی چی؟!!!

برگشته میگه مامانت از قهرمان بازی خیلی خوشش میاد، تو باید الان که رفتیم خونه با

مامانت الکی جر و بحث کنی بعد من بلند شم بزنم تو گوشت بگم ببند دهننتو نباید به

مامنت از گل نازکتر بگی …

(و این حالت اون بیچاره بود:|)

/ 31 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
nspv

ممنون خیلی جالب بود [گل][گل]

آپ آپم بدو که جات خالییه جا نمونیااااااا....... راستی آوری دخترم خوب بود خب حالا ناراحت نشو عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود [گل]

علیرضا

سلام مطالبت خیلی عالی بود اگه ممکنه شمارتو برام ایمیل کن[قلب]